تبليغاتX
گوش چپ
چرا ماتت برده رفیق؟!
 

داداش

داداش!

دست نزن

بیل بیل روستایی شکست خورده از عشق جسمی است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:28  توسط هیوا اناری  | 

 

    - دوستت دارم

     بی پدر

     بی مادر

      با لب

     هیچ لکه ای لکه ی قهوه ای چشم راستت نمیشود

     سین

    مثل

    سکسی ترین لبهای نشانه رفته سمت سرخ من.

    سین

    مثل

    سردترین سلول قلب تک سلولی تو.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:48  توسط هیوا اناری  | 

"به نظر من میشود به مردی که ش*ع*ر نمی گوید نظر داشت."
(ه.ا)



:ببوس

بلمس

باَشک/

سالهاست در رحمم فرزندی را

ناز میپرورانم

بی بابا

با بی بی بی بی.*..*..*..*./

:مشغول شو زن م...ست

بزای

بمادر

بمیر

/

:دستپختش حرف ندارد بی پدر(علامت تعجب)

(نقطه)



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:7  توسط هیوا اناری  | 


"دکمه ی آخر

.

.

.

همیشه راهگشا نیست

اگر

مرد نباشی

.


"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:8  توسط هیوا اناری  | 


"اوستا کریم

بدن

اوستا کریم

من

کاربردی ترین مخ لوق توام"


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:40  توسط هیوا اناری  | 


"تف"


 داغ تو


"تف"


لیز تو


"این شعر فاقد مفاهیم اروتیک است"


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:48  توسط هیوا اناری  | 

.



دست ات


  بدجایی ست



    لب ات



  .


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:59  توسط هیوا اناری  | 

 

در

من

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:14  توسط هیوا اناری  | 




هوّا


پاهای بلند


وسوسه

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:32  توسط هیوا اناری  | 


چه بخواهی(سرخ)

چه نخواهم(زرد)

لبهای ات خوردن دارد

عین نان خامه ای

(صدای ات

کل زنانگی ام را تهدید به بکارت می کند

می شنومات)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:28  توسط هیوا اناری  | 


"شانه ها

پهن کفل

تی شرت سفید

شاه داماد شدم دیشب

حدودا نیمه شب"


+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:39  توسط هیوا اناری  | 

 

 

دودوم    دودوم

دودوم    دودوم   دودوم.....

برخیزید!

به پا خیزید مردم خیزش بلندم!

زمان

زمان دادن است

موسم دادن

تنها به یکی از چند/

انتخاب "جانمازآبکشی" تازه

که دم از تساوی حقوق مرد و زن و کرفس و سنگ توالت میزند

با ته‎ریشی ابدی

و معامله‎ای

که حرف میزند

عین صاحبش

حتی گاهی می‎رود پشت تریبون

خطاب به خانمهای حاضر وناظر

40 سانتی عروج می‎کند

برخیزید ملتِ کرفس و الگوی مصرف اصلاح شده

این مرد و معامله‎اش

ولایت دارند

بر ملت کج‎گردنِ بی خایه

بی رَحِم

ملت نر-ماده‎ای

که تنها حزبشان

"باد" است

با منشا شکمی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:58  توسط هیوا اناری  | 

 

     دست................خوردم.....به شیشه........آخ.

     تازه................................نیستم......................جوجه (های) ام...

 

     خش خش ساییده شدن مرد بر آشیانه

      ،

     دیگر

     با      کره     نیستم...................................یابو.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:53  توسط هیوا اناری 



نوازنده                                 بیخایه

خواستگار                             بیمایه

شعر من                              زنی تنها

با سبیل                              بیآرایه

خواهم رفت

از این شهر گشاد

به شهری آباد

شهر است

نه آبکش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:42  توسط هیوا اناری 

-‎ چقدر دور شدنت بد بود.

نمیدیدی دارم ذوب میشم؟نمیشد هیچ تاکسی‎ای پای کوفتیشُ رو ترمز فشار نده‎وُتو بمونی؟

... ذوب و روان به سوی مترو...مترویی که همیشه اشکمُ درمیآره...


"لحظاتم

به کندی میگذرد

در گیر و دار سکس تو و همکلاسیات

کاش همان نقاش بودی

بیدرجه MA...

.

.

.

کمی مردی

کمی حماقت

- یعنی من ثمره‎‎ی دولت حماقت توام؟!

- نه جناب قاضی

منو دزدی؟!

اتوبوسهای خط واحد پولی...

من فقط

آخر خط

پیاده نشدم

برگشتم دوباره

سرِ خط:

-...22 ساله بودی

کمی مرد

کمی احمق

عشقِ منِ 25 ساله

آن زندگی زناشویی

هنوز با من است

بی بچه

بی بلیط

با تو

ظرف عشقت....

با قلم و چشمهای فوق العاده ام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:14  توسط هیوا اناری 


"پرویز بهرام و زنی"


 

: صدای ام

همان تُن را

لابه لای انگشتان ام

همان تَن را

تو سالخورده ترین ....مُرده ای...

- ای زن...

- ای بانوی ب ک ا ر ت های شوخ طبع!

 فاصله ی دو سینه را بلعیدی

 سه سال گذشت...؟!

 سی صد ساله شدم؟

 تفم کن

 کفِ کفِ جاده‌ی رو به زنانه‌ خفتن   ‌ها

ها

ها

ها کن ببینم کره خر!....

بند ناف من در دهانِ تو چه میکند؟!!

تفش کن

اِاِاِ......قورتش نده بی....

بی بی هم بود

بی بی های قدیم

که از صدهزارتاش

یکی باکره نبود

حالا...

یکی بود

یکی نبود!!

حرامت باد

تُنِ سکسیِ صدای‌ام

+

طعم ناف و دخترانه‌گی ام.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:46  توسط هیوا اناری 

 

 

  تخم نداشت

  هرگز

  به اندازۀ مرد شعرم شدن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:20  توسط هیوا اناری 

 

لعنت به تو و یاهو مسنجر و لعنت به همه ی اختراعاتی که اگر زودتر پیش می آمدند تو مال من میشدی، اصلا...لعنت به تو و همه ی افکار خودخواهانه و عاشق مابانه ات....ولعنت به همه ی پرنده ها.

 

 

امشب

بی تو

در خانه ای در ده مشترک مجازیمان خوابیده ام

با یک تفنگ دو لول

و دو گلوله در هر لول

آماده ی...

حواست باشد

به خواب چه کسی می آیی

دیگر

باسنم مرکز آمال تو نیست

من هم امیال جنسی ام را

بر گلوله های چسبیده به معامله ی مرده ات

خواهم سرود

عاشقانه

همانگونه که در اولین هم خوابگی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:32  توسط هیوا اناری 

 

کاش میتونستم همه ی زندگیم رو بنویسم و بنویسم تا جونم در بیاد.

اما حیف.شکم ذهنم هرگز سیر نمیشه...جونم هم که...سگ جونم!چه میشه کرد.

شکم خودم رو هم باید سیر کنم.

من به چیزهای زیادی پی بردم....چیزهایی که خدا هرگز فکرشو نمیکرد کسی به این زودیها ازشون سر دربیاره. اما هنوز خالی ام.

نوشته های جدیدم واقعا خودمو دیوونه کرده از بس که خوبه!!گاهی اینقدر نوشته هامو می خونم که مست میشم. می ترسم دائم الخمر شم!!

بارمشون تو این دنیای مجازی لعنتی که چی؟

بهتره این دوره ی هستی ام رو کمی به خودم برسم.استراحت کنم. آدمهارو هم به حال خودشون بذارم. قول میدم ککشون هم نمیگزه اگر من نباشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:41  توسط هیوا اناری 

 

 "همه"

تو دلهای ما همه

هر چی عشق باشه کمه

سیل اشک تو چشات

واسه دردم نم نمه....زرزر....

 شعر اصلی:

عمه ها به بهشت نمیروند

و سربازها هرگز طعم سکس واقعی را

نمی چشند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:21  توسط هیوا اناری 

 

لعنت به تو

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 17:40  توسط هیوا اناری 

 

  خدا

  تو

  ن ی س ...ت....

  وای!

  نوک سینه ی چپم را با نیم نگاهی از تو

  تاق می زنم

  و

  اگر دل به دل بیدلم ندهی

  به مرد هوسباز بی زنِ محله ی پستِ زمینِ آفریده ات

  لب....و .....

  تن می دهم.

  ....ن....نه!

  زبانم را قطع نکن

  فقط گوش کن..

  بشنو

  ضجه ی لابه لای عناصر سازنده ام را.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:30  توسط هیوا اناری 


بزن بر پشت شانه‌ی عمه ات

بگو: "عمه!

دیگر دوره‌ی سینه‌های ورقلمبیده به سر رسیده،

عمه‌جان!

بهتر است بی‌گدار به آب نزنی

دینگ....

دینگ....

این صدای زنگ هندسه نیست

پس مبسر کلاسی هم نیست

تو هم بهتر است باسن اریبت را از وسط کلاس جمع کنی

اَه!

با توام عمه!

خر و پف‌های شوهری که هرگز شوهرت نبود

کلاس را به هم می‌ریزد

من بالاخره هوویت خواهم شد

عمه جان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:2  توسط هیوا اناری 



 

خسته ام.

یادم می آید 13 ساله که بودم، گاهی چنین احساسی پیدا می کردم.

 مخلوطی از رنج و وهم، که چاشنی اش چند قطره اشک میشد که پنهان از نگاه نگران و عاشق مادر می آمد.

همه ی شبهای زندگی ام را که ردیف کنم، به جز چند تایشان، همه بی ستاره اند. خیلی کلیشه ای بود، نه؟! خوب، منظورم این است که خاطره انگیز نیستند. زمستان خوب است. گاهی در برف سنگین با همراهی که فقط برای "همراهی"با تو همراه است و سعی می کند قدمهایش را با تو هماهنگ کند، لذت بخش است. خنده های ریزی که بی وقفه بر برفهای سرد و درخشان میریزد و دستهایی که با انگشتهای یخ زده در هوای سرد بالا و پایین می رود.

زمانی خطوط دستانم گیجم کرده بود.

زمانی در خودم گم شده بودم و حالا ...پیدا؟!نه! پنهان شده ام. من کبکم. همیشه کبک بوده ام.

هیچ کس تاب حرفهای تمام نشدنی ام را ندارد. حتی عشاق کوه کنِ هیجان مدار!!

از روزهای خوب می گویم. از روزهایی که در نوجوانی ...جوانی....میانسالی....آه!بگذارید از پیری بگویم. از پاشیدن برف بر موهای سیاه سیاهم.

-‌ چقدر موی کوتاه بهت می آد بشر!

-‌ اِ؟ میخوای از ته بزنم؟ اصلا بیا خودت برام بزن...

-‌ ...

-‌ بهتر شد؟

.........................................................بهتر است بخوابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:57  توسط هیوا اناری 

 

 

می خوا هم...................

 

چه؟

 

چکان چکان ماچ آبدارت بر گونه ام را.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:29  توسط هیوا اناری 

 

شام امشب حاضر است

تفنگ را کنار بگذار

بیا

برو

نمان

که مهمان دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:20  توسط هیوا اناری 

 

      تمام کن................لب نزن

 

      مفت نگو................بس کن

 

       دستهای درازت را.............. جمع کن

 

         از  9 ماهه گیم............بر دیوار اتاق.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:13  توسط هیوا اناری 

 

 

میان و تند و تند کلمات و تصاویرو می بینن و می گذرن

هیچکس دنبالشون نکرده

فقط زمانه که ترس آوره و مظطربشون میکنه

همینه

همین زمان لعنتیه که نمیذاره تا ابد دلبسته ی کسی باشیم

شما هم با دقت بیشتری بخون!...

اون به هر حال می گذره. 

"لعنت به تثبیت هر حرف عاشقانه ای در گلوی من"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:11  توسط هیوا اناری 

 

 

زبان...(سرخ خیس پنهان در دهان)

زبان...(که گاهی به درازای یک" شب خیس" می شود)

گل گاو زبان...............بی مو مووووو

در کش...قلفتی

سر کش...ناگهان...

در هر صورت

ب د ر و د...

(انتخاب با ل ب های کمرنگ و باریک توست.)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:55  توسط هیوا اناری 

 

بهتر است مو بکاری...

و

زیباییت را مثل عرق سگی گران بفروشی.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:33  توسط هیوا اناری