تبليغاتX
گوش چپ
چرا ماتت برده رفیق؟!
 

 

زنده زنده قورت ام دادم

از لب به لب شروع کردم و تمام نشده مرده ام به راه افتاد دنبال هوای سرد نفسهایت

ای بی سکس بی ملاحظه

مگر نمی بینی چشم ندارم ببینم و هوس نکنم

با جیب خ ا ل ی

هی دهاااااااااااان گشااااااااااااااد مرا آب نینداز و بعد غیبت کبری کن.....

دیگر نه معده برایم گذاشته ای نه.......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 13:16  توسط هیوا اناری  | 

 

.

.

.

در این سرمای سرد

ندیدنت زمستانان است

بهمن!

بهمن!

سفید بر من

مرده بر تن

ندیدنت بورانان است

یک زن

یک من

اما بیش از سه کیلو غم  بار دارم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 17:42  توسط هیوا اناری  | 

 

 

بی‌راه و راه‌ها

از کجا

این همه ...ها؟

کاش من راه بودم

تنها راه تو

تا دو  باره صدایم کنی

راه راه شوم

بپوشی ام

و تا ابد دَرَم بمانی

مجبورشوی تولید کنی

مثلم را

راه راه راه راه.....................

بوسه ای که گم این و آن راه شود

پیدا نمی‌شود

مگر بر لب دیگری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 15:24  توسط هیوا اناری  | 


برای بوسیدنت

دو لب کافی نیست

ماچ باید اصل باشد

نه چینی/

طولانی باشد عیییییییییییییییییییین خواب عصر جمعه/

دستهایم

همیشه بزرگ بوده اند

برای حلقه شدن دور کمر باریکت/

ماچ ها......ملس اند اگر تو ماچنده باشی


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 0:55  توسط هیوا اناری  | 

"مسیح در گوشهایم

مسیح در چشمهایم

می آوازد و آمد و شد می کند

مسیح در لب زیبای بالایی ات

که می نوشم و سیر نمی شوم

روزه بی روزه

از مسلمانی دست میکشم

به خدا می پیوندم که تو را سرود کرد و جسم داد

تا لمست کنم

والا

تو نور بوده ای

النور من النور....

واراگا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 12:38  توسط هیوا اناری  | 

 

متریالت چه بود کلک

وقتی پینه دوز شدی و به جای پاک کردن خالهای سیاهت

هی دم به دم بچه دار شدیم؟

بده که تشنه ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 2:7  توسط هیوا اناری  | 

 

چنگیز بی انگیزه در دستانم آب میشود مثل برف که نه....

مثل بزاق هنگام بوسه

بوسه ها پشت در

پشت در رو به من

قفل یائسگی بر لبها

ها ها ها...

پاک نمیشود شیرینی ماچها

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 18:49  توسط هیوا اناری  | 

 

نزدیک صبح.

(بین خواب و بیداری چشم باز میکند....)

- چنگیز.....من ازت عکس ندارما..

-باشه فعلا بگی بخواب تا صُب

صبح.

(خوابآلود)

-نمیخوام بری

-ازهمه چی ممنون

ظهر.

11 صبح.

(دانشجوها همهمه میکنند، با حالت عصبانیت رو به یکیشان که سویشرت آبی پوشیده)

-اسمت چی بود؟

-امیری استاد

- چند سالته؟

-متولد 1365 هستم

-کمتر میزنی، به هرحال اگه میخوای حرف بزنی این در بازه میتونی بری بیرون،ok؟

-ببخشید

(از این دانشجو با آن چشمهای درشت براق خوشش میآید، او از همۀ دانشجوهای پر انرژی و شلوغ خوش می آید، تنش درد میکند، بی حوصله است، سیدی تصاویر درسش خش برداشته . باز نمی شود)

ظهر.

-اُلویه هات تو یخچال جامونده، میخوای برات بیارم؟

-نه

-کاراتُ انجام دادی؟رفتی میدون فردوسی؟

-نه خوابیدم، از همه چی ممنون

شب قبل، حدود ساعت 9.

-عین الیزابت تیلور شدی دختر...چقدر داغی

-بیا اینجا....

(اتاق در نور قرمز فرو رفته، به لوستر قرمز دو بادکنک با نوارهای رنگی آویزان است، 4عدد نان خامه ای که اطراف یک کیک کوچکی هستند که با شمعهایhappy birthday  تزیین شده و یک کادو....)

-تولدت مبارک

-مرسی ولی تولد من که دیماه بود

(با زبان کودکانه)

-اشکال نداره دیگه....تولد دوتامونو جشن گرفتم....

-اِ؟

ظهر روز قبل.

-خانم اناری به پیشنهادم فکر کردین؟

-الان کلاس دارم....راستش نه.

-6ماه برای فکر کردن کافی نبود؟ هیوا تو که میدونی من عا....(دانشجویی به اتاق اساتید وارد میشود)

-خداحافظ...

 

(هیچ کدام از دانشجوها علت عوض شدن استاد تاریخ هنرشان را جویا نشدند)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 1:31  توسط هیوا اناری  | 

"

- سابون غلط است

ثکص اینطور نوشته نمی شود

- میشود آشقم باشی و هی به سمتم بدوی

-با تو

طقلب هم

بیست می شود"

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 12:5  توسط هیوا اناری  | 

 

داداش

داداش!

دست نزن

بیل بیل روستایی شکست خورده از عشق جسمی است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:28  توسط هیوا اناری  | 

 

    - دوستت دارم

     بی پدر

     بی مادر

      با لب

     هیچ لکه ای لکه ی قهوه ای چشم راستت نمیشود

     سین

    مثل

    سکسی ترین لبهای نشانه رفته سمت سرخ من.

    سین

    مثل

    سردترین سلول قلب تک سلولی تو.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:48  توسط هیوا اناری  | 

"به نظر من میشود به مردی که ش*ع*ر نمی گوید نظر داشت."
(ه.ا)



:ببوس

بلمس

باَشک/

سالهاست در رحمم فرزندی را

ناز میپرورانم

بی بابا

با بی بی بی بی.*..*..*..*./

:مشغول شو زن م...ست

بزای

بمادر

بمیر

/

:دستپختش حرف ندارد بی پدر(علامت تعجب)

(نقطه)



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:7  توسط هیوا اناری  | 


"دکمه ی آخر

.

.

.

همیشه راهگشا نیست

اگر

مرد نباشی

.


"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:8  توسط هیوا اناری  | 


"اوستا کریم

بدن

اوستا کریم

من

کاربردی ترین مخ لوق توام"


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:40  توسط هیوا اناری  | 


"تف"


 داغ تو


"تف"


لیز تو


"این شعر فاقد مفاهیم اروتیک است"


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:48  توسط هیوا اناری  | 

.



دست ات


  بدجایی ست



    لب ات



  .


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:59  توسط هیوا اناری  | 

 

در

من

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:14  توسط هیوا اناری  | 




هوّا


پاهای بلند


وسوسه

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:32  توسط هیوا اناری  | 


چه بخواهی(سرخ)

چه نخواهم(زرد)

لبهای ات خوردن دارد

عین نان خامه ای

(صدای ات

کل زنانگی ام را تهدید به بکارت می کند

می شنومات)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:28  توسط هیوا اناری  | 


"شانه ها

پهن کفل

تی شرت سفید

شاه داماد شدم دیشب

حدودا نیمه شب"


+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:39  توسط هیوا اناری  | 

 

 

دودوم    دودوم

دودوم    دودوم   دودوم.....

برخیزید!

به پا خیزید مردم خیزش بلندم!

زمان

زمان دادن است

موسم دادن

تنها به یکی از چند/

انتخاب "جانمازآبکشی" تازه

که دم از تساوی حقوق مرد و زن و کرفس و سنگ توالت میزند

با ته‎ریشی ابدی

و معامله‎ای

که حرف میزند

عین صاحبش

حتی گاهی می‎رود پشت تریبون

خطاب به خانمهای حاضر وناظر

40 سانتی عروج می‎کند

برخیزید ملتِ کرفس و الگوی مصرف اصلاح شده

این مرد و معامله‎اش

ولایت دارند

بر ملت کج‎گردنِ بی خایه

بی رَحِم

ملت نر-ماده‎ای

که تنها حزبشان

"باد" است

با منشا شکمی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:58  توسط هیوا اناری  | 

 

     دست................خوردم.....به شیشه........آخ.

     تازه................................نیستم......................جوجه (های) ام...

 

     خش خش ساییده شدن مرد بر آشیانه

      ،

     دیگر

     با      کره     نیستم...................................یابو.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:53  توسط هیوا اناری 



نوازنده                                 بیخایه

خواستگار                             بیمایه

شعر من                              زنی تنها

با سبیل                              بیآرایه

خواهم رفت

از این شهر گشاد

به شهری آباد

شهر است

نه آبکش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:42  توسط هیوا اناری 

-‎ چقدر دور شدنت بد بود.

نمیدیدی دارم ذوب میشم؟نمیشد هیچ تاکسی‎ای پای کوفتیشُ رو ترمز فشار نده‎وُتو بمونی؟

... ذوب و روان به سوی مترو...مترویی که همیشه اشکمُ درمیآره...


"لحظاتم

به کندی میگذرد

در گیر و دار سکس تو و همکلاسیات

کاش همان نقاش بودی

بیدرجه MA...

.

.

.

کمی مردی

کمی حماقت

- یعنی من ثمره‎‎ی دولت حماقت توام؟!

- نه جناب قاضی

منو دزدی؟!

اتوبوسهای خط واحد پولی...

من فقط

آخر خط

پیاده نشدم

برگشتم دوباره

سرِ خط:

-...22 ساله بودی

کمی مرد

کمی احمق

عشقِ منِ 25 ساله

آن زندگی زناشویی

هنوز با من است

بی بچه

بی بلیط

با تو

ظرف عشقت....

با قلم و چشمهای فوق العاده ام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:14  توسط هیوا اناری 


"پرویز بهرام و زنی"


 

: صدای ام

همان تُن را

لابه لای انگشتان ام

همان تَن را

تو سالخورده ترین ....مُرده ای...

- ای زن...

- ای بانوی ب ک ا ر ت های شوخ طبع!

 فاصله ی دو سینه را بلعیدی

 سه سال گذشت...؟!

 سی صد ساله شدم؟

 تفم کن

 کفِ کفِ جاده‌ی رو به زنانه‌ خفتن   ‌ها

ها

ها

ها کن ببینم کره خر!....

بند ناف من در دهانِ تو چه میکند؟!!

تفش کن

اِاِاِ......قورتش نده بی....

بی بی هم بود

بی بی های قدیم

که از صدهزارتاش

یکی باکره نبود

حالا...

یکی بود

یکی نبود!!

حرامت باد

تُنِ سکسیِ صدای‌ام

+

طعم ناف و دخترانه‌گی ام.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:46  توسط هیوا اناری 

 

 

  تخم نداشت

  هرگز

  به اندازۀ مرد شعرم شدن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:20  توسط هیوا اناری 

 

لعنت به تو و یاهو مسنجر و لعنت به همه ی اختراعاتی که اگر زودتر پیش می آمدند تو مال من میشدی، اصلا...لعنت به تو و همه ی افکار خودخواهانه و عاشق مابانه ات....ولعنت به همه ی پرنده ها.

 

 

امشب

بی تو

در خانه ای در ده مشترک مجازیمان خوابیده ام

با یک تفنگ دو لول

و دو گلوله در هر لول

آماده ی...

حواست باشد

به خواب چه کسی می آیی

دیگر

باسنم مرکز آمال تو نیست

من هم امیال جنسی ام را

بر گلوله های چسبیده به معامله ی مرده ات

خواهم سرود

عاشقانه

همانگونه که در اولین هم خوابگی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:32  توسط هیوا اناری 

 

کاش میتونستم همه ی زندگیم رو بنویسم و بنویسم تا جونم در بیاد.

اما حیف.شکم ذهنم هرگز سیر نمیشه...جونم هم که...سگ جونم!چه میشه کرد.

شکم خودم رو هم باید سیر کنم.

من به چیزهای زیادی پی بردم....چیزهایی که خدا هرگز فکرشو نمیکرد کسی به این زودیها ازشون سر دربیاره. اما هنوز خالی ام.

نوشته های جدیدم واقعا خودمو دیوونه کرده از بس که خوبه!!گاهی اینقدر نوشته هامو می خونم که مست میشم. می ترسم دائم الخمر شم!!

بارمشون تو این دنیای مجازی لعنتی که چی؟

بهتره این دوره ی هستی ام رو کمی به خودم برسم.استراحت کنم. آدمهارو هم به حال خودشون بذارم. قول میدم ککشون هم نمیگزه اگر من نباشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:41  توسط هیوا اناری 

 

 "همه"

تو دلهای ما همه

هر چی عشق باشه کمه

سیل اشک تو چشات

واسه دردم نم نمه....زرزر....

 شعر اصلی:

عمه ها به بهشت نمیروند

و سربازها هرگز طعم سکس واقعی را

نمی چشند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:21  توسط هیوا اناری 

 

لعنت به تو

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 17:40  توسط هیوا اناری